به نام خدا
چهار سال پیش که از تهران خارج شدم فکر اینکه شاید بعد از اتمام کارم حتی یک روز بیشتر از مادرم دور بمانم به ذهنم هم نمی آمد و یا اگر می آمد به بدترین نحو با قوی ترین استدلالها بیرونش میکردم. اما دیروز بعد از شنیدن جواب منفی در مصاحبه برای کاری که بعدا فهمیدم به جای دوسال پنج سال به طول خواهد انجامید، بشدت ناراحت بودم. گویی انگار که توان برنامه ریزی آینده از من صلب شذه است! برای مادرم همین نوشته ها را زمزمه کردم. هیچ نگفت فقط خندید. می دانم آنقدر مهربان هست که با گفتن این کلمه که " هرچی خیرت هست پسرم ناراحت نباش" این نامردی من را ندید بگیرد ولی برای خودم هنوز سئوال است که مرز این نامردی کجاست؟ و مرزبانش کیست؟ تمامی دارد آیا؟یا اینکه خدای نکرده زمانی خواهد آمد که حسرت این روزها را خواهم خورد!
تنها چیزی که می توانم بگویم اینکه : مامان و بابا دوستتون دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط خود خودم
|
به نام خدا
صحبتهای یک کودک شهید:
"از شهادت پدرم، یک احساس خوب نسبت به این موضوع دارم و یک احساس بد. احساس خوبم به خاطر این است که پدرم شهید شده و جای خوبی پیش خدا دارد و من به او افتخار میکنم؛ و احساس بدم برای این است که بابا دیگر پیشم نیست و خیلی دلم برایش تنگ میشود.
امیرحسین گفت: حالا هر وقت احساس نبودنش را میکنم در گوشهای مینشینم و با او درد دل میکنم."
آتش آتش آتش!! اشک اشک اشک!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط خود خودم
|
به نام خدا
از مقابل کلیسا که گذر کرد به ذهنش رسید که ای کاش میشد باب را "دق " کند و از پدر روحانی دو جفت گوش برای دقایقی کرایه کند یا بعبارتی همان اعتراف خودمان. اعتراف به چیزهایی که نباید می داشت و داشت و به چیزهایی که باید می داشت و نداشت! کمی فکر کافی بود تا به پدر اصلی متصل شود و در حین راه رفتن در آن روز سرد، آرام آرام دهان بگشاید به اعتراف.
با فاصله اش از روزهای قدیمی شروع کرد. ابتدا توضیح داد که هر فاصله ای بد نیست و زمان خود به خود جلا می دهد و یا اینکه غبار می نشاند. گفت و گفت تا به اینجا رسید که پدر عالم به هر سری است چه نهان و چه آشکار پس توضیح اضافی را مسکوت گذاشت. شاکر شد از اینکه تلنگری به آن فهماند که لج و لجباری در راه مانند چاه است و به یاد شبهای بیاد ماندنی مسجد دانشگاه افتاد. جلو تر که رفت از اشتباه اخیرش که کمی بوی سیاست می داد پرده برداری کرد و به وضوح گفت که اشتباه کرده و چند بار هم گفت بلند بلند تا اینکه آرام گرفت. خوف داشت از این عقل ناقص که مشاورش بوده در تصمیماتش نکند دوباره مشاوره ناطور بدهد. ولی از اینکه خودش فهمیده بود عقل کل نیست بشدت خوشحال بود. به این فکر میکرد که چرا اکثر راه گم کردگان از همین قبیله عقل کل ها هستن؟!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط خود خودم
|
به نام خداامسال هم تموم شد. امشب طاها فیلمی نشون داد که بد جوری با دل آدم بازی میکرد. خدا کنه سال بعد این لحظه بتونم دست مادر و پدرم رو ببوسم.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت   توسط خود خودم
|
به نام خدا
دقیق چند سال پیش بود به خاطرم نیست ولی جملاتش هنوز در ذهنم جا مانده اند. سخنرانی از سخنرانان شناخته شده و تحصیل کرده که مسئولیتی در یکی از دانشگاههای کشور دارد یک منبر کامل را به این اختصاص داده بود که هر نوع ظاهر ساختن زیبایی برای مرد یا زن بیرون از خانه پسندیده نیست و مثالی زد از اینکه اگر روسری بر سر میکنید که زیباترتان می کند این کار پسندیده نیست. چند وقتی میشود که این جمله دائم در ذهنم تکرار میشود مخصوصا هنگامیکه دختران و پسران حوانی را میبینم که فارغ از هر محدودیتی در خیابانها بلند بلند می خندند و مرا به یاد جوانانی می اندازند که کیلومترها آنطرف تر به بهانه های واهی از لذتهای شرعی که خدا برایشان مقرر کرده محرومند. دوست داشتم زمان به عقب بر میگشت و دوباره در آن سخنرانی حاضر میشدم و در پایان سخنرانی دستم را بلند می کردم و می گفتم:
حاج آقا خسته نباشین ممنون از سخنرانیتون خدا قبول کنه. میشه خواهش کنم به جای تبلیغ اینگونه حرفها به جوانان و نوجوانامون همون راهی رو که اسلام گفته نشون بدیم. لطفا میشه پیرو همون پیامبری باشیم که بدون روغن زدن و شانه کردن مو بیرون از خانه قدم نمی گذاشت و عطر و نماز و لطافت جنس زن را دوست می داشت. میشه لطفا به بچه هامون یاد بدیم از لذتهایی که می تونن استفاده کنن. میشه بهشون یاد بدین هیچ اشکالی نداره اگه یک روزی جلوی آیینه وایستادن و از قیافه خودشون و هماهنگی رنگ روسری یا پیراهنشون خوششون اومد احساس گناه نکنن و لذت ببرن و این زیبایی رو به بقیه هم نشون بدن اگه دوست داشتن. حالا اگه یکسری انسانهای مریضی هستن که این حد شرعی از زیبایی رو هم نمی تونن تحمل کنن میشه لطفا آدرس یک روانپزشک رو به این آدمها داد . بهشون گفت لطفا خودشون رو درمان کنن تا اینکه بخواهند دیگران رو محدود کنند. خیلی ممنون حاج آقا از وقتی که در اختیار من قرار دادین.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت   توسط خود خودم
|
به نام خدا
امروز عکسهای دیدار آقای خامنه ای را با خانواده شهیدان ترور های ناجوانمردانه اخیر دیدم. چه مرهم بزرگی است این گونه بازدیدها بر دل داغدیده بازماندگان. مخصوصا اینکه دیروز در خبر ها می خواندم که فرزند چهارساله شهید احمدی روشن هنوز از شهادت پدر بی خبر است. دلم آتش گرفت تا اینکه امروز در آغوش رهبری و لبخند بر لب دیدمش. براستی چه سرمایه ای عظیم تر از بدست آوردن دل یتیم؟
لبخند رهبری نیز من را به یاد سید علی انداخت که چند سالی است گمش کرده ام و بشدت مشتاقم تا بیابمش. ای کاش سید علی عزیز من همین روزها به خانه کودکان پدر داری که به جبر زورگوی روزگار یتیم شده اند و هر روز چشم به راهند که شاید خبری از پدر آورده شود سری بزند و مهمان طعم شیرین آعوش گرمش بکند. معصومانی که روزها را میشمارند هر چند که شمردن را یاد ندارند تا آخر هفته بیاید و راهی زندان شوند و پدر را از پشت میله ها با چشمانشان در آغوش کشند.
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت   توسط خود خودم
|
به نام خدا
شاید چند سال پیش یکی به من میگفت که روزی می رسد که سیلی محکمی به گوش پسرت میزنی، باورش نمیکردم. ولی روزهایی که گذشت به من نشان داد که یکبار که نه دوبار محکم صورت پسر ۴ ساله ام را سرخ کردم. دلیلش بماند که از کودکی خردسال مگر چه توقعی میتوان داشت؟ ولی حتما از پدر جثه بزرگ کرده اش که میتوان! بدتر از همه اینکه بعد از هفته ای پاک کنی از نوع مرغوب همه تاریخ نه چندان دور را محو میکند و نفس ندا در میدهد که هان ای مقداد چه نیک پدری هستی تو!!!!!
+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت   توسط خود خودم
|
به نام خدا
نمی دانم که دخترکی خردسالی و یا اینکه پسرکی بازیگوش. ولی این را خوب میدانم که سختی دوری از پدر آنقدر هست که دنیای زیبای کودکی تو را کابوسی کرده باشد برایت که تنها راه رهاییت از آن رویاهای روزهای گذشته باشد. رویایی که شاید در آن، دوران شیرین همراهی با پدر تکرار شود. این را تنها و تنها از برای تو می نویسم که به خالق دنیای شیرین کودکیت قسم شبی نیست که عزادار حسین باشم و از یاد تو غافل. گرچه به ظاهر تنهایی و چرخ دوران فعلا بر وفق مراد قلب کوچکت نمی چرخد ولی این روزها همه برای تکرار این مطلب است که ظلم نمانده است و نخواهد ماند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت   توسط خود خودم
|
به نام خدا
می توان شیرینی خامه ای را از یاد برد. حتی میشود کله پاچه و نون سنگک را هم فراموش کرد. درست که سخت است ولی حال و هوای وطن را هم می شود از سر به در کرد ولی نگاه معصوم تو هرگز برای من فراموش شدنی نیست. تو بگو با این دل چه کنم؟!
حرکتهای دایره ای را دوست دارم. هر رفتش برگشتی دارد ولی فکر اینکه رفتهایی هستند که برگشتی ندارند تنگی نفس برایم می آورد. درست مثل زمانهایی که سیر هستی و اشتهایی در کار نیست ولی به دلیلی که خودت هم نمی دانی دهانت پر است. اینکه برگشتی باشد یعنی فرصتی هست، امیدی هست که به آن زنده ای. ایکاش میشد تمام خطهای صاف دایره باشند!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت   توسط خود خودم
|
به نام خدا
امشب اصلا حالم خوش نیست. محمد یادته هر وقت میومدم زندان ملاقات می گفتی بیا با هم قرار بزاریم هر وقت دلتنگ هم شدیم قرآن رو باز کنیم و با هم حرف بزنیم. که یعنی خدا بشه رابطمون. امشب هم نیاز دارم تا صبح به آیه هاش نگاه کنم. حال امشب من حتی از اوون شبی که چند تا شبیه آدم با خشونت تمام ریختن تو خونه و جلوی چشمهای وحشت زده علی کشون کشون بردنت هم بدتره. حتی از اوون شبی که تولد علی بود و علی حاضر نمیشد شمعها رو فوت کنه و هی بهانه تو رو میگرفت هم بدتره. من برات نگفته بودم ولی علی اونشب اونقدر به در خیره موند تا خوابش برد و دل همه رو خون کرد.
امشب شنیدم که دو تا جاسوس آمریکای که درست دو هفته پیش حکم زندان ده سالشون اعلام شده بود مورد بخشش اسلامی!!!قرار گرفتن و آزاد شدن. همون وثیقه ای رو گذاشتن که اون یکی دوستشون گذاشت و رفت و دیگه هم پیداش نشد.می دونم که تو هم حالت بهتر از من نیست. آخه اینهمه جوونهای این مملکت که جرم فرضیشون یک دهم این جاسوس ها هم نبوده آیا از نظر این آقایون رافت اسلامی!!! نمیتونه شامل حالشون بشه!؟
دیگه حتی رمق نفرین کردن هم ندارم ولی دلم به این خوشه که اونهایی که خودشون رو سایه خدا رو زمین می دونستن وضعیتشون این شد که همه دیدیم. اینها که جای خود دارن!
+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت   توسط خود خودم
|